محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

631

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مردمان ندانستند كه مالك كيست از آنكه او به اشتر معروف بود ، و اگر بدانستندى او را هم آنگاه بكشتندى . پس مالك خويشتن را از وى بستد و به لشكرگاه على اندر شد . و عبد الله سست گشت و بيفتاد . و او را برگرفتند و به شهر بردند . و سى جاى بر وى جراحت كرده بودند بر سرو اندام . و طلحه و زبير هر دو به قلب اندر بيستادند . و على بانگ زد به لشكر اندر كه شما ندانيد كه حرب [ اهل ] قبله چگونه بايد كردن ، چنان بايد كه تا ايشان با شما حرب نكنند ، شما با ايشان حرب مكنيد ، و چون هزيمت شوند ، از پس نشويد ، و هر كه را جراحت رسيد ، دگر باره مزنيد و نيّت كشتن ايشان مكنيد كه خون و خواستهء ايشان حلال نيست . و آنگاه آهنگ ايشان كنيد كه خود را از ضربت ايشان باز داريد و نيّت دفع كنيد تا اگر كشته شوند خون به گردن شما نبود . پس روز گرم شد و از هر دو گروه بسيار كشته شدند و كس چنان حرب نديده بود . پس وقت نماز پيشين طلحه را بر ساق پاى تيرى آمد و به پهلوى اسب اندر شد . طلحه آن تير بيرون كشيد . و خون از وى همى رفت ، و او صبر همى كرد تا خون بسيار از وى برفت و سست شد . غلام را گفت : از پس من برنشين و مرا به كنار گير . غلام بر نشست و او را بگرفت . نتوانست بودن . گفت : مرا بازگردان . و چون به در شهر آمد هر چه به تن وى اندر خون بود بپالوده بود . و بر در شهر ويرانىاى بود ، غلام او را بدان ويرانى اندر برد و از اسب فرود آورد و هم آنگاه بمرد ، و گور وى هم آنجا است امروز . و زبير هم پهلوى وى ايستاده بود . چون طلحه بازگشت ، او نيز بازگشت و برفت و به جايى شد كه آن را وادى السّباع خوانند . عمرو بن الجرموز از پس وى برفت با دو سوار ، و تيرى بزد بر تهيگاهش ، و به ديگر سو گذاره كرد . زبير بازگشت و شمشيرى بزد مر عمرو بن الجرموز [ را ] ، و او به سپر بگرفت چنان كه سپر به دو نيم شد . و آن دو سوار فراز آمدند و زبير را بزدند و از اسب اندر افگندند ، و عمرو فرود آمد و سرش بريد و پيش على آمد و گفت زبير را كشتم . على او را گفت : أبشرك بالنّار . من از پيغمبر عليه السّلام شنيدم كه كشندهء زبير به دوزخ است . و